دوشنبه 5 آذر1386
چراغ روشن!
من از این چاق سلامتی همیشه هم لذت میبردم هم فکر میکردم مگر بابام احوال پرسی دیگری بلد نیست که همش با دوستاش ایجوری احوال پرسی میکنه ؟ چرا همش آرزوی روشنی چراغ میکنه ؟
اون وقت نمی دونستم "چراغ روشن! "چیزی تو مایه "زنده باشی!" یا چیزی از این قسمه .بهر حال امروزه مطبوعات و روزنامه نگارا و دیگرانی که زگیل دولت و دولتی ها میشن بیشتر به همچین دعایی محتاجند!...
این روزا از شما چه پنهان از بهترین آرزوهایی که دوست دارم برای دوستام بکنم همین آرزوی روشنی چراغه!
چراغتون همیشه روشن!
یکشنبه 4 آذر1386
دزد ناشی(از رحیم راشدی)
سارقی ابله شبی چون زمهریر زد شبیخون خانه مردی فقیر
دزد ناشی چون زند بر کاهدان ناگزیر این خانه را کرد او نشان
وارد خانه شد آن دزد عنود زیرورو کرد خانه را با هر چه بود
جستجو می کرد بهر لفت و لیس تا متاعی را بیابد آن خبیث
چون متاعی درخور طبعش نیافت با درشتی سوی صاحبخانه تاخت
بانگ زد ای پیر اینجا خانه است این مکان سرداب یا ویرانه است
نیست حتی بهر خوردن قرص نان تو چگونه زنده ای ،ای بی نشان
چشم را بگشود از خواب آن فقید گشت حیران دزد را در خانه دید
با تبسم گفت ، بی شرم و ادب تو چه می جویی دراینجا نیمه شب
اینکه بینی خانه ارواح نیست بیت عشق است جای توروباه نیست
گر تو حاذق بودی اندر کار خود کی برایت ، انتخاب این خانه بود
آنچه می جویی توشب دراین مکان روز روشن هم نمی یابیم آن
سه شنبه 29 آبان1386
هنری میلر
بعدا که شروع به خوندن اون کردم پاک از خریدنش پشیمان شدم !
آخ ۳۵۰۰ تومنم!!!
چهارشنبه 21 شهریور1386
زنده باد بخارا
واقعا عجب پرکاره این دهباشی روز و شب نمیشناسه : برگزاری شبهای بخارا و انتشار ویژه نامه های و یادنامه های پر و پیمان و بزرگداشت های جورواجور و ... .
ماشالاه ! خدا بهش عمر و سلامتی بده که یک تنه جور کل وزارت خونه فرهنگ رو به دوش میکشه .یاد شع معروف ابتهاج افتادم: همه رفتند از این خانه نوبهارا تو بمان!
چهارشنبه 31 مرداد1386
کوژپشت نوتردام (ویکتور ماری هوگو )
کوژ پشت نوتردام [Noter-Dame de Paris]. رمانی به قلم ویکتور ماری هوگو (1) (1802-1885)، نویسنده فرانسوی، که در 1831 انتشار یافت. این اثر که به منتهی درجه معرف رمانتیسم است. اسمرالدا (2)، دختر کولی گرانسر وخاموش و در نهان بسیار حساس است که برای آنکه نانی دربیاورد، به اتفاق بزغاله وفاداری به اسم جالی (3)، میرقصد و طالع میبیند. این دختر کولی که پیش از دوره رشد کامل، زنی شهر آشوب شده است در دل همه و به ویژه در دل کلود فرولو (4)، رئیس شماسهای نوتردام و مفتشی که نفْس شکنجهاش میدهد، و نیز در دل کازیمودو (5) مدهش، ناقوسزن کلیسا، گوژپشت فقیری نیرومند مثل هرکول، عشق برمیانگیزد. و فرولو که از راه ترحم کازیمودو را بزرگ کرده است، مأمورش میکند که دخترک را برباید. نوتردام دو پاری، از این گذشته عرصه جماعت پرجنب وجوش محله گدایان و دزدان نیز هست؛ همان محله ممنوعه نزدیک میدان گرو (6) که گدایان قلابی و معلولهای قلابی و همه توده گستاخ و وحشتبار ولگردها و گداهای حرفهای در آن گردهم میآیند؛ اجتماعی که سلسله مراتب بسیار نیرومندی دارد و اسمرالدا، که همه دوستش میدارند و با حسد و غیرت جانب احترامش را نگه میدارند در آن زندگی میکند. و اما درباره خود اسمرالدا باید بگوییم که دلباخته افسر پلیسی به نام فبوس دوشاتوپر (7) است که به هنگامی که کازیمودو طبق توطئه برای ربودنش آمده بود، جان وی را نجات داد. وانگهی،عشق آتشینی که دختر به فبوس دارد در نظر او ماجرای عشق زودگذری مثل بسیاری ماجراهای دیگر است و بس. افسر پلیس در جریان وعده ملاقاتی که دخترک به او داده است، در شرف غلبه بر اوست که ناگهان کلود فرولو پدیدار میشود و او را به ضرب خنجر میکشد. اما از آنجا که اسمرالدا به رئیس شماسها به چشم تحقیر نگریسته است، متهم به قتل میشود و رئیس شماسها نیز او را به دست سرنوشت رها میکند. کازیمودو دختر را که حکم مرگش داده شده است نجات میدهد و او را به خانه خود بر برجهای کلیسا میبرد؛ دنیای وهمآوری که انباشته از میزابهای آراسته به مجسمههای دیو و اژدهاست. به زودی بینوایان دنیای ولگردها و گداهای حرفهای برای آزادکردنش فرا میرسند. کازیمودو که درباره نیات آنان به اشتباه افتاده است از بالای برج سنگبارانشان میکند در همین حال کلود فرولو این آشوب و غوغا را غنیمت میشمارد و اسمرالدا را میرباید. اما رئیس شماسها، که یک بار دیگر نیز دست رد بر سینهاش زده میشود، از شدت خشم دختر کولی را به دست زن گوشهنشین بیچاره و نیمه دیوانهای میدهد که کینه وحشیمنشانهای از کولیها به دل دارد؛ زیرا که در زمان گذشته دخترش را ربودهاند، دختری که همسال اسمرالدا میتوانست باشد. اما زن گوشهنشین زندانی خودش را شکنجه نمیدهد و زود درمییابد که اسمرالدا همان بچهای است که گم کرده بود. در این حال، نگهبانان برای تصاحب محکومه میآیند و دیری نگذشته، کازیمودو و کلود فرولو از بالای نوتردام شاهد شکنجه اسمرالدا میشوند: آن وقت، گوژپشت ولینعمت خود را از بالا به پایین پرت میکند، سپس خود به گورستان محکومان میرود و در حالی که جسد اسمرالدا را در آغوش خود میفشارد، جان میدهد.
طرح داستان آمیخته به مبالغه و بسیار ثقیل است و ارزش رمان، بیش از هرچیز، مولود تجسم قوی و معجزهآسا و سرشار از قدرت و تغزل پاریس در قرون وسطاست؛ با آن کوچههای رازآمیزش که همهشان انباشته از قیل و قال و هیاهوی توده مردماند. قهرمانها، پیش از هرچیز عناصر مجموعه سترگی هستند که اندیشه انسجام و روانشناسی فرد را کنار میگذارد. شخصیتها ابتدایی و سطحی و بیتنوعاند و بیشتر از آنکه موجوداتی زنده و واقعی باشند غیر واقعی و خیالی به نظر میرسند. رئیس شماسها خائن این ملودرام است و کازیمودو، که جسم دهشتبار و روح بسیار گرانمایهای دارد، مثل تریبوله (8)ی شاه تفریح میکند، دلقک آن است. و اما فرمانده فبوس همان «جوان اول» ماجراست؛ پسری خوشگل و سبکسر و بیوفا. سیمای اسمرالدا، که ذرهای کمتر از قهرمانهای دیگر جنبه قراردادی دارد، با این حال از لطف و ملاحت گیرایی برخوردار است که بسیار زود او را به شخصیتی مردمپسند تبدیل کرد.
اما قهرمان حقیقی این رمان کلیسای نوتردام پاریس است، با دیوها و غولهایش و پنجرههای آراسته به شیشههای رنگینش و تودههای تاریکیاش در میان ستونهایی که درهم پیچیدهاند. ویکتورهوگو در این کتاب که منشأ و منبعش تماشای این بنای گوتیک است به انتقال دقیق شکوه و جلال و عظمت معماری در عرصه ادب توفیق مضاعفی یافته است. وانگهی، رمان او در تکوین جریان التهاب و تحسینی در پیرامون این کلیسای بزرگ پرشکوه و جلال سهم داشت که چندی بعد به صورت اقدام بسیار ناگوار ویوله لودوک (9)، برای بازسازی کلیسای نوتردام، به آنگونهای که در قرون وسطا بود، نمایان شد. با این همه قرون وسطایی که ویکتورهوگو به توصیف و تجسم آن پرداخته است چندان رابطهای با واقعیت تاریخی ندارد. نوتردام دوپاری، که به محض انتشار سختپسند افتاد و از التفات بسیار مردم برخوردار شد بر این نگرش قیاسی که حتی در آثار مورخان بزرگ فرانسه در عصر ویکتور هوگو هم دیده میشود، دامن زد، و سهمی که در این نگرش داشت کم نبود. تأثیر آن بیشتر از هرچیز دیگر، از این لحاظ شافی بود که صبغه و برجستگی توصیفها و قدرت حس و شعوری که ویکتور هوگو همیشه درباره تودههای مردم و جنب وجوش زندگی شهری داشت، این بازآفرینی دنیای به سرآمده را چیزی بالاتر از مقبول، چیزی گیرا و دلفریب میساخت.
هوگو در نوتردام دوپاری و به همین گونه هم چندی بعد در بینوایان توفیق مییابد که به رویاهای سترگ و شگرف ذهن خود روح و جسم بدهد و به نمادها حیات ارزانی بدارد و شخصیترین و اغلب قابل اعتراضترین نظرهای خودش را مثل واقعیتی تاریخی تحمیل کند. همین الهام و قدرت خلاقه است که به توصیفهای شایان تحسینی که هوگو از تالار بزرگ کاخ دادگستری و میدان گرو رقم زده است، روح میدهدو همه رنگ و بوی حقیقت را به دنیای ولگردها و گداها ارزانی میدارد که به وجهی غریب جامعهشناس آن شد؛ در صورتی که این دنیا را تا اندازهای خودش آفریده بود. هوگو که از حس دراماتیک مسلمی برخوردار است و رئالیسمی حیرتانگیز به این حس نیرو میدهد در این رمان پارهای از گیراترین و حیرتبارترین صفحههایی را که در عمر خود نگاشته، به ارمغان آورده است. برای آنکه به این نکته اعتقاد پیدا کنیم، باید یک بار دیگر شرح سقوط کلود فرولو را از برجهای نوتردام بخوانیم و به همه این دلایل است که این اثر همواره مایه هیجان و شیفتگی خوانندگان بسیاری بوده است.
این رمان معروف مایه الهام چند منظومه برای اپرا شده است. شخص ویکتور هوگو منظومهای به نام اسمرالدا از نوتردام دوپاری فراهم آورد که منظومهای در چهار پرده بود و این اپرا، که لوئیز برتن (10) موسیقی متوسطی برای آن نوشته است در 1836 بر صحنه «اپرای پاریس» به اجرا درآمد. در میان اسمرالداهای دیگر میتوان از اسمرالدای آلکساندر دارگامیشکی (11) (1813-1869) آهنگساز روس، که نخستین اثر او بود و در 1847 در مسکو به صحنه آورده شد، اسمرالدای فایبو کامپانا (12) (1819-1882) که در 1862 با توفیقی عظیم در لندن نمایش داده شد و از اسمرالداهای گورینک توماس (13)، پونیاتوفسکی (14)، فرای (15) و مانوئل خیرو (16) یاد کنیم. با این همه هیچیک از این آثار از حیث اصالت و بداعت یا از حیث سبک، چندان نشانهای در تاریخ موسیقی به جای نگذاشته است.
چهارشنبه 31 مرداد1386
دستور زبان عشق (قیصر امینپور)
|
دست عشق از دامن دل دور باد! میتوان آیا به دل دستور داد؟ میتوان آیا به دریا حکم کرد که دلت را یادی از ساحل مباد؟ موج را آیا توان فرمود: ایست! باد را فرمود: باید ایستاد؟ آنکه دستور زبان عشق را بیگزاره در نهاد ما نهاد خوب میدانست تیغ تیز را در کف مستی نمیبایست داد |
| ۱ |
شنبه 27 مرداد1386
ز تو دارم این غم خوش
هوشنگ ابتهاج
چه مبارک است این غم که تو در دلم نهادی
به غمت که هرگز این غم ندهم به هیچ شادی
ز تو دارم این غم خوش به جهان ازین چه خوشتر
تو چه دادیم که گویم که از آن بهام ندادی
چه خیال میتوان بست و کدام خواب نوشین
به ازین در تماشا که به روی من گشادی
تویی آن که از تو خیزد همه خرمی و سبزی
نظر کدام سروی؟ نفس کدام بادی؟
همه بوی آرزویی مگر از گل بهشتی
همه رنگی و نگاری مگر از بهار زادی
ز کدام ره رسیدی ز کدام در گذشتی
که ندیده دیده رویت به درون دل فتادی
به سر بلندت ای سرو که در شب زمینکن
نفس سپیده داند که چه راست ایستادی
به کرانههای معنی نرسد سخن چه گویم
که نهفته با دل سایه چه در میان نهادی
سه شنبه 23 مرداد1386
علی (ع):
ببینید و دل نبندید
چشم بیاندازید و دل نبازید
که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت.
دوشنبه 22 مرداد1386
بگو مرا نکشند
|
"خوستینو! بهاشان بگو مرا نکشند. برو به اشان بگو. محض رضای خدا! به اشان بگو. بگو خواهش میکنم. محض رضای خدا." خوستینو دندان قروچهای کرد و سرش را به نشانه نه بالا انداخت. مدتی سرش را همانطور تکان میداد. اصلا فکرش را هم نمیکرد که آن ماجرای قدیمی که خیلی وقت پیش اتفاق افتاده بود و به گمان خودش پاک از یاد همه رفته بود، از نو زنده شود. همان ماجرایی که او را واداشته بود دُن لوپه را بکشد. ماجرا، آنطور هم که اهالی آلیما وانمود میکردند، سر هیچ و پوچ نبود، او برای خودش کلی دلیل داشت. خوب یادش بود: دُن لوپه ترروس، مالک پوئرتادِپیدرا _ علاوه بر این، رفیق او _ همان کسی بود که او، خوونسیو ناوا، ناچار شده بود بکشدش، چون وقتی که مالک پوئرتادپیدرا _ و البته رفیق او _ بود، اجازه نداده بود خوونسیو گلهاش را آنجا به چرا ببرد. دُن لوپه هم معلوم است که از این کار خوشش نیامده بود و دستور داده بود سوراخ پرچین را بگیرند. آنوقت خووسینو هم ناچار شده بود دوباره پرچین را سوراخ کند. خلاصه کار به اینجا کشید که روزها سوراخ پرچین را میبستند و شبها او بازش میکرد، در تمام این مدت هم گلهاش کنار پرچین منتظر بود - همان گلهای که پیشتر فقط به بوی علف زنده بود، اما یک پرش هم به دهنش نمیرسید. او و دُن لوپه بارها و بارها با هم حرف زده بودند بیآنکه به نتیجهای برسند. تا اینکه یک روز دُن لوپه به او گفت: "ببین خوونسیو، اگر باز یکی از گاوهاش پاش به مرتع من برسد میکشمش." خوونسیو هم در جوابش گفته بود: "ببین دن لوپه، اگر این حیوانها به فکر شکم خودشان هستند من چه تقصیری دارم. این طفلکها هم تقصیری ندارند. اگر بکشی باید پولشان را بدهی." آن روزها فکر میکردم کار با صد پسو تمام میشود. از دُن لوپهی مرحوم یک زن مانده بود و دو تا بچه که هنوز چهار دست و پا راه میرفتند. بیوهاش هم کمی بعد مرد _ به قول بعضی از غصه دق کرد. بچهها را بردند پیش قوم و خویشهاشان که در جای دوری زندگی میکردند. پس دیگر از آنها هم ترسی نداشتم. و حالا آمده بودند سراغش، آن هم درست وقتی که منتظر هیچ کس نبود. مطمئن بود مردم آن ماجرا را فراموش کردهاند. فکر میکرد این چند روز آخر عمر را راحت و آسوده سر میکند. فکر میکرد: "این آخر عمری سر راحت به زمین میگذارم. دست از سرم بر میدارند." مگر زنش را هم ول نکرده بود تا برود و تنهایش بگذارد؟ وقتی شنید زنش گذاشته و رفته، حتی به فکرش نرسید که برود و دنبالش بگردد. گذاشت تا برود، حتی تلاشی نکرد بفهمد با کی رفته، تا ناچار نشود به دهکده برگردد. گذاشت تا زنش از دستش برود، همانطور که همه چیز را ول کرده بود تا از دستش برود، بیدعوا و مرافعه. فقط یک چیز مانده بود که چهار چشمی مواظبش باشد و آن هم زندگی خودش بود، و از پس این کار برآمده بود. نمیشد بگذارد همینجوری بگیرند و بکشندش. آن هم حالا. آن وقت بود که فهمید. سوزشی توی شکمش احساس کرد که وقتی مرگ را دور و بر خودش میدید به سراغش میآمد، چشمهایش فراخ و دهنش پر میشد از آب ترشی که مجبور بود به زور قورتش بدهد. یک چیز دیگر هم بود که پاهاش را سنگین میکرد، سرش کرخت میشد و قلبش سراسیمه لگد به دندههاش میزد. نه، اصلا نمیتوانست با این فکر که قصد دارند بکشندش کنار بیاید. باید امیدی باشد. باید ذرهای امید در جایی باقی مانده باشد. شاید اشتباه کرده باشند. شاید دنبال یک خوونسیو ناوای دیگر میگردند نه او. بی هیچ کلامی وسط آن مردها راه میرفت، دستهایش آویزان از دو طرف. دم دمای صبح هوا تاریک بود و بیستاره. باد آرامی میوزید و خاک خشک را به حرکت در می آورد، خاک بویی شبیه بوی ادرار داشت، بوی همهی جادههای خاکی. بعد، انگار که بخواهد چیزی بگوید، نگاهی به مردانی انداخت که کنارش راه میرفتند. می خواست به آنها بگوید ولش کنند، بگذارند برود. "بچه ها، من آزارم به هیچ کس نرسیده." میخواست این راه به آنها بگوید، اما همان جور ساکت ماند. پیش خود گفت: "یک کم جلوتر بهشان میگویم." اما همانطور نگاهشان کرد. حتی میشد پیش خود فکر کند آنها رفیقش هستند، اما نمیخواست. نبودند. نمیدانست کی هستند. چشم به آنها دوخته بود که کنارش راه میرفتند و گاه خم میشدند تا دنبالهی راه را رد بگیرند. دیگر وقتش رسیده بود که ببارد، اما باران نیامده بود و ذرتها کم کم از حال می رفتند. چیزی نگذشته هم شان خشک میشدند. پس به این نمی ارزید که با پای خودش پیش آنها برود و گیرشان بیفتد و دیگر خلاصی نداشته باشد. "جناب سرهنگ، آن مرد را آوردیم." "گوادالوپه ترروس پدر من بود. وقتی بزرگ شدم و سراغش را گرفتم؛ گفتند مرده. خیلی سخت است که آدم وقتی از بچگی درآمد بفهمد آن کسی که میبایست بهش تکیه کند و ازش قوت بگیرد خیلی وقت پیش مرده. این بلایی بود که سر ما آمد. بعدها شنیدم کشته شده، اول با قمه آش و لاشش کرده بودند و بعد یک سیخونک گاو تپانده بودند توی شکمش. میگفتند دو روز زنده بود، وقتی کنار نهر آب پیداش کرده بودند هنوز عذاب میکشیده و التماس میکرده که مواظب خانوادهاش باشند. هرچه سرهنگ میگفت همهجا شنیده میشد. بعد دستور داد: "ببریدش. اول ببندیدش به تیر تا یک خورده عذاب بکشد، بعد بکشیدش." ایستاده بود، جوری که انگار کتک خورده باشد. کلاهش را تکان میداد و داد میزد. یکباره صدا از توی اتاق بلند شد: "ببندیدش به تیر، آنقدر بهاش عرق بدهید که مست شود و گلولهها را حالیش نباشد." داستانهای کوتاه آمریکای لاتین. نشر نی |
| ۱۳۸۶/۰۳/۲۷ |

